شمارهٔ ۵۰
روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرستهر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست
بر رخ او قطره های خوی چو شبنم بر گلستهر زمانی چون گلی و چون گلابی دیگرست
گفتم از روی خودم روشن نشانی باز دهگفت آخر روشنست این آفتابی دیگرست
ز آتش سودای عشقش در جهان هر جا دلیستبر سر خوان هوس هر دم کبابی دیگرست
تا بهار حسن رویش تازه ماند هر زمانز ابر چشم اشکبارم فتح با بی دیگرست
بر روانم درد عشق و بر دلم بار فراقهر یکی ز اینها خرابی بر خرابی دیگرست
وعده وصلش اگر چه دلفریب آمد ولیکدل بر آن نتوان نهادن کان سرابی دیگرست
جز رضای او نجوید در جهان ابن یمینو آن صنم را هر زمان با او عتابی دیگرست