شمارهٔ ۴۸
دهن غنچه وشت پسته خندان منستلب شکر شکنت نیک بدندان منست
پای بند سر زلفین چو زنجیر تو شددل دیوانه وشم چون نه بفرمان منست
هست دلبستگی جان بسر زلف تو زانکه نمودار سرو کار پریشان منست
مردم از فرقت جانان و عجب نیست از آنکزنده بیجان نتوان بودن و او جان منست
کشته عشق وی از زنده جاوید به استدرد کز وی رسدم مایه درمان منست
گفتمش یوسف مصری تو ز بس غنج و دلالگفت کاین منقصت حسن فراوان منست
از سر زلف من اینک دل صد یوسف عهدبند بر پا زده در چاه ز نخدان منست
گفتمش آیتی از مصحف خوبی رخ تستگفت خود مصحف خوبی همه در شان منست
شیر گردون نگرد ابن یمین گر شنودزو که خاک کف پای سگ دربان منست