شمارهٔ ۴۶
دلا بدست گرفتی می این چه دستانستنه می گلست و نه طبعت هزار دستانست
ز خوی دختر رز عفت و صلاح مجویکه رو شناس خرابات و یار مستانست
بدستکاری فعلش در اوفتد از پایهر آنکه سرکش و پر دل چو پور دستانست
کجا بخانه نشیند مگر بود محبوسکسی که پرورش او بباغ و بستانست
گرت قراضه زر بر کفست همچون گلز نور عارض او مجلست گلستانست
و گر چو سرو تهیدست میروی بر اومرو که او متنفر ز تنگدستانست
شگفتم آید از آنکس که داد گوهر عقلبمهر آنکه نه اندر خور شبستانست
ز جام عشق طلب کن شراب جانپرورکه خون دختر رز بهر می پرستانست
بشوی دست ز خویش و بس آنگه از می عشقبسان ابن یمین مست شو که مستانست