گنج

شمارهٔ ۳۱۸

قافیه: ستمی۷ بیت
گر من ز بند عشقت تو یکروز رستمیباقی عمر با دل خرم نشستمی
ور چشم دلفریب تو داری بدی مرابازار سحر جادوی بابل شکستمی
مستی غمزه تو ز بس نغز کآمدمخواهم بدانهوس که شب و روز مستمی
دستم بزلف تو نرسد ورنه خویش رادیوانه وار بر تو بزنجیر بستمی
گر سوی پایبوس تو بر تارک سنانبودی رهی بدیده و سر آمد ستمی
گفتی که نیستت کنم اندر هوای خویشتا تو بکام دل رسی ایکاش هستمی
چون رنگ می گرفت لب مشکبوی توآن به که همچو ابن یمین می پرستمی