شمارهٔ ۳۱۹
گر نشینم با تو در خلوت به شادی یک دمیاز غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی
حاصل از عالم دمی دانم که گویم با تو رازاهل دلرا زین دمی خوشتر ز ملک عالمی
ایدل از دلبر مدار امید شادی بهر آنکعاشقانرا بهره از معشوق بس باشد غمی
گر خرد داری بگرد بهگزینی پر مگردکز پی این دور ماند از خلد همچون آدمی
ز آتش دل در هوایت این تن خاکی منسوختی گر چشمه چشمم نمیدادی نمی
بر کنار چشم او نگذاشت با ابن یمینز آنچه بودش جز غم و صبری زهر بیش و کمی