گنج

شمارهٔ ۳۱۷

قافیه: ازی۹ بیت
صبا چو با سر زلف تو کرد همرازیزبان گشاد نسیم خوشش بغمازی
ببوی زلف تو مرغ دل از قفس بپریدهوای کوی تو بگزید و گشت پروازی
دل از تو سیر نگردد بجور کز تو کشدگرش بعنف برانی ورش بلطف بنوازی
دل از تو سیر نگردد بجور کز تو کشدگرش بعنف برانی ورش بلطف بنوازی
دلم شکار تو گشت و هنوز در پی اوکمان و تیر ز ابرو و غمزه میسازی
بدینصفت که دل از دست عاشقان بردیترا رسد که کنی بر بتان سرافرازی
ز سر برون نکنم شور لعل شیرینتگرم بر آتش سوزان چو شمع بگدازی
ز خط حکم تو تا حشر بر ندارم سرگرم چو خامه بآب سیه در اندازی
چه با ک ابن یمین را از آنکه سر برودچو نیست در سرش الا هوای سربازی