گنج

شمارهٔ ۳۱۱

قافیه: وی۹ بیت
دلدار گفت لوح دل از نقش من بشویگفتم که تلخ از آنلب شکر فشان مگوی
من لوح دل نشویم از آن نقش دلفریبدست از من آنکه میدهدم پند گو بشوی
آمد زمان آنکه صبا خیزد از چمنهمچون نسیم طره دلدار مشکبوی
از ناله های بلبل خوشگو ز عشق گلدل نرم کرد گر چه بود سخت تر ز روی
چون گل شکفت خیز گر آزاده ئی چو سروجز بر کنار آب نشستنگهی مجوی
در پای سرو و سوسنت ار دست میدهدفرصت شمر بجز ره آزادگی مپوی
گر وصل دوست دست دهد خانه گلشن استبا سرو سیم ساق چه حاجت کنار جوی
چون هست عارضش گل سیراب کو مخندبا قد چون صنوبرا و سرو گو مروی
ابن یمین ز ضربت چوگان زلف اودارد دل شکسته و سرگشته همچو گوی