گنج

شمارهٔ ۳۱۲

قافیه: انی۷ بیت
زهی بوقت سخن لعلت از در افشانیشکسته رونق بازار گوهر کانی
حدیث طره مشکینت قصه ایست درازبکنه آن نرسد خاطر از پریشانی
توئی که مینهد آبحیات از دل پاکبه پیش لعل تو بر خاک تیره پیشانی
دلم وصال تو میجست عقل میگفتشبخیره کشتی بر خشگ تا بکی رانی
شکایتی ز تو گر هست با تو گویم و بسکه گر ز تست مرا درد هم تو درمانی
بجز موافق طبع تو یکنفس نزنمگرم بر آتش سوزان چو عود بنشانی
بیا که ابن یمینت بدیده جا سازدکه جویبار سزد جای سرو بستانی