شمارهٔ ۳۰۶
چو بلبل از سر مستی گذشتم سوی گلزارینمود از هجر رخسارت بچشمم هر گلی خاری
دلم میگفت با چشمت که خوردی خونم از مستیولی لعل ترا دیدم ز خون دل نشان داری
بدل گفتم که خون ما ز لعلش خواه اگر خواهیمخواه از چشم مخمورش چه میخواهی ز بیماری
چگویم از تطاولهای زلف ترکتاز توچه گوید کس ز هندوی پریشان کار طراری
دلم را در فساد افکند چشمت وین چنین بایدصلاح آخر کجا آید ز جلاد سیهکاری
گروهی را اگر رغبت به تسبیح است و سجادهگرفت ابن یمین باری ز زلفین تو زناری