گنج

شمارهٔ ۳۰۴

جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ایبرگوی تا ز غیر محبت چه دیده‌ای
این شرط دوستی بود آخر تو خود بگویکز ما رمیده به غیر آرمیده‌ای
دل را چو غنچه‌ای ز تو مستور داشتمچون باد صبحدم به سر آن رسیده‌ای
اکنون که دست عشق تو بگرفت جیب جاندامن چرا ز صحبت جان در کشیده‌ای
سوزی که هست در دلم از آتش فراقهرگز ندیده‌ای و نه از کس شنیده‌ای
تلخست بی‌تو عیشم و دانی تو هم یقینگر هیچ وقت شربت صبری چشیده‌ای
غایب مرو ز دیده ابن‌یمین از آنکتو اشک نیستی که روی نور دیده‌ای