شمارهٔ ۲۹۷
تنگ شکرست این دهن ایجان که تو داریرشک قمرست این رخ رخشان که تو داری
یکلحظه دل اندر بر من جمع نباشدز آشوب سر زلف پریشان که تو داری
در حسن توئی یوسف و این طرفه که ما رادل بسته آنچاه زنخدان که تو داری
عناب فتادست ز بادام دو چشممتا دیده ام آن پسته خندان که تو داری
افسون تب عشق من ار نیست بگو چیستبر گرد شکر آنخط خوش خوان که تو داری
تا صورت از اینسان که ترا هست بخوبینا خوب بود سیرت از اینسان که تو داری
گر دست دهد ابن یمین را که بجانیبوسی خورد از لعل در افشان که تو داری
جان در سر سودا کند و باک نداردیکدم پی آن بوسه ارزان که تو داری