گنج

شمارهٔ ۲۹۶

تا ساخته ئی بر قمر از غالیه خالیدارد دل من تیره تر از خال تو حالی
مرغ دل من در هوس دانه خالتدارد بهوا میل و ندارد پر و بالی
امشب که مرا تا سحر از روی چو روزتماهیست فروزنده شی باد چو سالی
ابروی ترا خلق بانگشت نمودندآری بنمایند چو بینند هلالی
چون ذره دل هر که هوای تو گزیندخورشید غمش ره نبرد سوی زوالی
وقتست غمم را که نهد روی بنقصانزیرا که رسیدست ز هجرت بکمالی
چون شکر نگفت ابن یمین روز وصالتشد در شب هجران تو قانع بخیالی