گنج

شمارهٔ ۲۹۵

تا شد درست بر تو که پیمان شکسته‌ایما را امید در دل و در جان شکسته‌ای
آن عهد نادرست که دشوار بسته شددستت درست باد که آسان شکسته‌ای
چون گوی بی‌قرار و چو چوگان خمیده‌امبر گوی ماه تا خم چوگان شکسته‌ای
تا پسته را به خنده شکرریز کرده‌ایبر نازکی غنچه خندان شکسته‌ای
هر دل که در هوای تو عهدی درست داشتمجموع را به زلف پریشان شکسته‌ای
تا زینت جهان ز رخ خوب داده‌ایبازار حور و روضه رضوان شکسته‌ای
دل را که مهر روی تو پرورد بر کناردستی نه در میانه به دستان شکسته‌ای
تا از کمان غالیه‌گون تیر می‌زنیدر جان من نگر که چه پیکان شکسته‌ای
بر گو درست ابن یمین را که تا بر اوبی‌هیچ موجبی ز چه پیمان شکسته‌ای