گنج

شمارهٔ ۲۸۹

بگوش جان من آید دمادم آوازیکه هست طایر جانرا هوای پروازی
بلی نشیمن او شاخسار سدره بودچه میکند قفسی و اندرو نه دمسازی
بعقل و علم اگر پرورش دهی جانراز سر غیب نماید بر او نهان رازی
مجردی چو مسیحا کجا که از سر وقتبهر نفس که بر آرد نماید اعجازی
غذای طوطی جان تو شکر خرد استعزیز دار مر او را که ارزد اعزازی
بود ز جهل گرش آرزوی نفس دهیکسی بطعمه نداد ارزنی بشهبازی
بنزد ابن یمین کر چو مار خاک خوریبهست از آنکه چو موری مسخر آزی