شمارهٔ ۲۷۹
آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنیدشمنم نپسندد آنحالت بجای چون منی
هر مژه در چشم من خاریست بی برگ گلشطالع من بین که خاری یافتم در گلشنی
داردش در خرمن مه خوشه پروین نظامخوشه ئی از من همی دارد دریغ از خرمنی
گر شبی بر بام او آیم ز مهر روی اوهر زمان ماهی فروزان آید از هر روزنی
سنگ بر دل میزنم از فرقت آن سیمتنهیچکس دیدست از آن سنگین دلی سیمین تنی
زین دم گرمم که بر وی میدمم از سوز دلنرم گردد آن دل سخت ار چه باشد آهنی
از دل ابن یمین گر مرد و زن آگه شدیگشت بر ابن یمین دلسوز هر مرد و زنی