شمارهٔ ۲۷۸
ای روی تو آئینه الطاف الهیوی دبدبه حسن تو از ماه بماهی
نقاش ازل نقش رخ و زلف تو میبستاز روز و شب آمیخت سپیدی و سیاهی
در مصر دل هر که عزیزی چو تو بنشستآخر بچه یاد آورد از یوسف چاهی
آنکو به نکو بندگیت نام بر آوردننگ آیدش از مرتبه منصب شاهی
گر غایت حسنت نتوان دید عجب نیستاشیا نشود دیده بدین دیده کماهی
چون تار قصب سوخت تن زار و نزارماز پرتو رخسار تو ز آنروی که ماهی
از آتش غم بر جگرم آب نماندستخود دود دلم میدهد ایدوست گواهی
با این همه گر سر برود در سر سوداتسهلست زیانی که بود مالی و جانی
سر نیز گر از دست رود باک نباشدآنست مراد ابن یمین را که تو خواهی