گنج

شمارهٔ ۲۷۴

قافیه: انی۱۰ بیت
ایزلف تو سر تا قدم آشوب جهانیوی در چمن حسن قدت سرو روانی
یکنقطه موهوم سخنگوی نمودیدر دایره ماه که این هست دهانی
چون سایه رخسار تو خورشید ندیدستچون داد چنین روشن از آنچهره نشانی
بوسی بروانی لب میگونت روان کردبرخاست خریدار بهر سوی روانی
برخاسته ایم از سر جان تا بنشینیمدر پای سهی سرو خرامانت زمانی
دور از رخ زیبای تو در چشم پر آبممژگان شده هر یک چو گهر دار سنانی
جان در سر سودای تو کردیم و نگفتیمدر حضرت جانان که کند یاد ز جانی
بگشاد کمین ناوک مژگان چو کشیدیاز عنبر تر بر سپر ماه کمانی
چون ابن یمین دست در آرد بمیانتآن به که شود این تن خاکی بکرانی
ز آنروی که خلوتگه یاران سبکروحدانم که تحمل نکند بار گرانی