گنج

شمارهٔ ۲۷۵

ایصبا گر بودت سوی خراسان گذریببر از حال دل من سوی جانان خبری
جان بسوغات فرستاد می اما چه کنمکه کسی می نبرد تحفه بعمان گهری
نرم و آهسته ببالینش خرام از سر راهحلقه گیسوی مشکینش بجنبان سحری
نرگس مست وی از خواب چو بیدار شودخوش خوش آغاز کن از قصه هجران قدری
که اگر هجر بدینگونه بود زود بتوخبر آید که نماند از من حیران اثری
چشم زخم فلکی بود و گر نه ز چه رویدر ره افتاد مرا ناگه ازینسان سفری
همچو طوفان رسد آتش بهمه روی زمینگر بر آرم ز تنور دل سوزان شرری
جان رسید ابن یمین را بلب از فرقت توگر چه جانرا نبود نزد تو چندان خطری
بفرست از لب میگون شکر از چهره گلیتا بسازم ز برای دل و جان گلشکری