گنج

شمارهٔ ۲۷۲

قافیه: انه۹ بیت
مرا زنجیر زلف او بدان سان کرد دیوانهکه از سودای او کشتم ز عقل خویش بیگانه
رموز حسن لیلی را که دریابد بجز مجنونبدین ده ره نیارد عقل هر فرزانه
گرم سر در سر کارش رود زو بر ندارم دلتوانم دل ز جان برکند و نتوانم ز جانانه
بمجلس گر بر اندازد نقاب از عکس رخسارشنگارستان چین گردد درو دیوار کاشانه
من از عشقش چنان مستم که عمر جاودان دانمفروغ شمع رخسارش گرم سوزد چو پروانه
ز روی دوست تا باشم نتابم رخ چو آئینهباره گر کند دشمن سرم صد پاره چون شانه
ملامت مرد عاشق را چو باد اندر قفس باشدکجا در گوش جان گیرد مرا زینگونه افسانه
کسی ابن یمین را گفت کورندست و میخوارهبتضمین گو بیا بشنو ز من این بیت مستانه
چراغ عالم علوی بهر روزن دهد نوریتواش در صومعه بینی و من در کنج میخانه