شمارهٔ ۲۷۱
گفتم ایدوست شدم عاشق آن روی چو ماهگفت لاحول و لا قوه الا بالله
بار دیگر سخن عشق چه آغاز کنیبس که افتاد حدیث من و تو در افواه
دلم از عشق تو دیوانه و شیداست از آنکبند کردیش بزنجیر سر زلف سیاه
گر کنم دعوی عشقت صنما هست مرابر دلم چشم گهر بار برینحال گواه
آفتاب رخ زیبات مبنیاد زوالکه دل از سایه او ذره صفت ساخت پناه
تا دلم ز آن رخ گلگون غم چون کوه کشیدرنگ رخسار و تن زرد و نزارست چو کاه
در رخ آینه سیمای تو ایصورت جانهست پیدا چو بسوی تو کند دیده نگاه
بجفا ابن یمین را ز در خویش مرانکه گدا را ز در خویش نمیراند شاه