شمارهٔ ۲۶۹
فرخنده طالعی بود آنرا که هر پگاهکز تاب آفتاب شود با فروغ ماه
آید بگوشش از لب میگون تو سلامچشمش کند بطلعت میمون تو نگاه
گفتم که بار عشق تو ایجان نازنینبر کوه اگر بود شود از ضعف همچو کاه
زان بیشتر که چشمه آبحیات توگردد نهفته در ظلمات از خط سیاه
بگذار تا ازو چو خضر شربتی خورمدر گردن من ار بودت هیچ ازین گناه
ابن یمین ز غمزه مست تو ترکتازبس دوست دارد چه بناموس گاهگاه
گویند شوخیش همه ز آنست کش بنازپیوسته حاجبان تو دارند در پناه