گنج

شمارهٔ ۲۶۸

قافیه: انه۹ بیت
شیرین بتم ایخسرو خوبان زمانهدر عشق تو گشتیم چو فرهاد فسانه
تا غمزه مست تو کمان ساخت ز ابروشد تیر بلا را دل عشاق نشانه
سوز دل من شعله زد از اشک دمادمکس دید که آتش زند از آب زبانه
ای بس که دلم در طلب چشمه نوشتدر بادیه فکر فرو برد گمانه
در دام بلا دانه خال توام افکندای بس که فتد مرغ بدام از پی دانه
زان بر جگرم آب نماندست که چشمماز گوهر شهوار بپرداخت خزانه
فرقی که میان سر زلف تو و مشکستفرقیست که مشاطه کند راست بشانه
با عارض گلگون و قد راست چو سروتاز سرو و ز گل ابن یمین کرد کرانه
هرگز نرود بهر تماشا سوی صحراآن کس که تماشاگه او هست به خانه