گنج

شمارهٔ ۲۶۷

سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زدهدرآمد از در ابن یمین شراب زده
عرق نشسته ز می بر عذار نازک اوچنانکه بر ورق یاسمین گلاب زده
شکنج طره او بر رخش فتاده چنانکز رأس عقده مشکین بر آفتاب زده
لبش چو دید دلم را کباب زآتش عشقنمک بگاه شکر خنده بر کباب زده
بزیر خط رخ خوب ترا چنان دیدمکه آتشست بر او آب مشک ناب زده
بلطف گفتمش ای نازنین تو عمر منیبدان دلیل که هستی چنین شتاب زده
منم که مردم چشم خیال پیمایمکه تا خیال تو دیده دلش ز خواب زده
در سرای ترا هر سحر چو فراشانبرفته خاک بمژگان خویش و آب زده