شمارهٔ ۲۶۴
تا در آمد خط شبرنگ تو پیرامن ماهکسوت حسن تراشد علم از شعر سیاه
آنچنان کز شکرت سبزه دمیدست و نباتاز لب چشمه حیوان ندمد مهر گیاه
حبذا طالع فرخنده آنکس که فتدنظرش بر رخ میمون تو هر روز پگاه
چشمم از خیل خیال تو از آن محرومستکه گذر می نتوان کرد ز دریا بشناه
گفتم ایدل چه گنه دید دلارام ز توکت بسیمین ذقن افکند چو یوسف در چاه
گفت کز بهر خدا تهمت بیهوده مکنستمی میکند او ورنه که کردست گناه
ور بخون ریختنم میل کنی بهر دلتکند اینکار بچشم ابن یمین بی اکراه