گنج

شمارهٔ ۲۶

ای مرا خاک کف پای تو چون آبحیاتدر هوای توام از آتش غم نیست نجات
بر رخ همچو مهت نیل صبوحی که کشیدکه مرا دیده شد از حسرت او عین فرات
دایه حسن لب لعل شکر بار تراراستی نیک بپرورد بدان تازه نبات
در نبات از لب شیرینت مگر چاشنی ایستکه بنزد همه کس تحفه شیرینست نبات
سبزه خط تو داند صفت لعل لبتخضر داند بحقیقت صفت آبحیات
از چنان عارض اگر پرده ز رخ برداریبت پرستان دگر اقرار نیارند بلات
آخر ایخسرو خوبان چه گنه کرد دلمکه بخونش لب شیرین تو آورد برات
تا کمان ستم ابروی تو آورد بزهپیش تیر تو هدف وار نمودیم ثبات
گر پس از ابن یمین بر سر خاکش گذریبه مشام تو رسد بوی محبت ز رفات