شمارهٔ ۲۵
آن کزو داریم درد دل دوای جان ماستدرد کز جانان بود سرمایه درمان ماست
یوسف مصر دلست و همچو جان ما را عزیزبی رخش فردوس اعلی کلبه احزان ماست
آبروئی نیست ما را پیش آن سلطان حسنور بود آنهم ز سیل چشم اشک افشان ماست
عاقلان گویند در زنجیر زلفش دل مبنداین دل دیوانه پندارند در فرمان ماست
گفت نزد ما ز حرمت کس نمی یارد رسیدگر چه حرمت هست لیکن این خود از حرمان ماست
ما چو ترک جان گرفتیم از پی جانان خویشاندرین ره هر چه آن دشوار هست آسان ماست
جان فدا کردیم و سر در پایش افکند و نگفتهرگز او کابن یمین سرگشته و حیران ماست