شمارهٔ ۲۷
ایدل مده ببند سر زلف یار دستمارست زلف یار مبر سوی مار دست
بر عهد دلبران نتوان استوار بودایدل بعهدشان ندهی زینهار دست
دارم بدست بوس وی امیدها و لیکبی زر نمیدهد بت سیمین عذار دست
در نرد دلبری رخ او مهر و ماه راده خصل طرح داده و بر ده هزار دست
در آرزوی آنکه ز گلزار عارضشچینم گلی گرفت مرا خار خار دست
گر عاشقی حذر مکن از طعنه رقیببی گل نشیند آنکه بپوشد ز خار دست
مائیم در هوای سهی سرو قامتتبر سر زنان همیشه بسان چنار دست
در تاب آفتاب غم از پا در آمدمایسرو سایه ور ز سرم بر مدار دست
جان در میان بحر غم افتاد و باک نیستگر خواهدم رسید بلب یا کنار دست
برد است در هوای گلستان عارضتچشمم بگاه گریه ز ابر بهار دست
از خون دل نگار کنم چشم خویش راباشد که گیرد ابن یمین را نگار دست