گنج

شمارهٔ ۲۵۹

آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداختهسایه شعر سیه بر آفتاب انداخته
بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوحسنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته
عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بویبود گوئی سیب سرخ اندر گلاب انداخته
تار باید دل ز هشیاران و پنداری که هستنرگس مست ترا در نیم خواب انداخته
کرده چوگان از کمند زلف مشک افشان خویشگوی دلها را زغم در اضطراب انداخته
در هوای آتش رخسار چون گلنار تومن چو نیلوفر سپر بر روی آب انداخته
از هوای خاک پایش آب چشم پر نممآتش اندوه را در التهاب انداخته
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه توگنج آبادست در کنج خراب انداخته