گنج

شمارهٔ ۲۵۸

هستم بجستجوی تو پوینده کو بکوباشد که با توأم فتد از دست روبرو
عشقت درید پیرهن صبر من چنانکنتوان بدست عقل توان کردنش رفو
گر بگذری بشهر ز غوغای عاشقانسیلاب خون روان شود اندر چهار سو
من از تو دور و با تو رقیبست همنشینهست این ز روزگار که بادا برو تفو
ز آبحیات خضر خطت بهره میبردمن جان همی دهم چو سکندر در آرزو
گفتم تنم فدای میان تو گشت گفتدیریست تا بدیده ام اینکار مو بمو
ایزد گناه ابن یمین را جو عذر اوروشن ز روی تست کند بی‌گمان عفو