شمارهٔ ۲۵۶
مرحبا ایچشم جان روشن بنور رای تودستگیر دل گه آشفتگی گیسوی تو
هر که دید آن موی و رو در کفر و در اسلام گفتصبح اسلام است و شام کفر روی و موی تو
پیش شمع روی تو مهر فلک پروانه ایستجفت شد ماه نو از طاق خم ابروی تو
آفتاب نور بخشی سایه از من وامدارتا شوم ذره صفت اندر هوای کوی تو
با دل شوریده گفتم بر سر خوان امیدجز جگر ما را نصیبی نیست از پهلوی تو
پیش تیر غمزه خوبان سپر گشتن ز عشقو آن کمان بالاترست از قوت بازوی تو
گفت کای ابن یمین از من مبین اندوه خویشدیده میآرد بلاهم سوی من هم سوی تو