گنج

شمارهٔ ۲۵۵

سنبل است آن بنا‌گوش سمن‌سیمای تویا کمند عنبرین یا زلفِ سوسن‌سای تو
چون تو سرو راستی را چشم کس هرگز ندیدهم تو باشی آنکه کژبین بیندش همتای تو
چشم آن دارم ز بخت خود که روزی بی‌حجابگر بود رای تو بینم روی شهرآرای تو
در جهان گر لاف آزادی زند سرو سهیزیبدش چون هست کمتر بنده بالای تو
با چنان قدی که مانَد راست با سیمین الفچون الف زیبد میانِ جانِ شیرین جای تو
گر کنم سر در سر سودای وصلت باک نیستزنده آنرا دان که باشد کشته‌ غوغای تو
خورده‌ای خون دلم ور نیست باور از منتشاهد حالست اینک سرخیِ لب‌های تو
سر فرازم بر فلک گر باز بینم خویش راسرمه چشم جهان‌بین کرده خاک پای تو
گفتمش جانرا ببوسی با تو سودا می‌کنمگفت کای ابن یمین تا چند ازین سودای تو