شمارهٔ ۲۵۴
چون ذره هوا میکند ای ماه ز هر سودلها بتو خورشید رخ غالیه گیسو
بی روی تو گل خار بود اهل خرد راهر چند که در حسن کند جلوه بصد رو
دانی بچه رو ماه نو انگشت نمایستز آنروی که شد جفت چنان طاق دو ابرو
با چین سر زلف تو در بوی فروشیدم جز بخطا می نزند نافه آهو
هر چند که لؤلؤش یکی حلقه بگوشستچون سود بر آن باد بنا گوش تو پهلو
یکبار دگر آب شدی ز آتش آهملاله صفتی گر نبدی همدم لؤلؤ
هر صبح زنم کوی ترا آب ز دیدهتا زحمت گردت ندهد خاک سر کو
دریاب که بی هیچ سبب هندوی زلفتاز شوخی و غمازی آنغمزه جادو
زنجیر کشان برد دل ابن یمین راوز طاق دو ابروش درآویخت به یک مو