شمارهٔ ۲۴۳
کار عشاق است جان در عشق جانان باختنعشق جانان در حقیقت نیست جز جان باختن
کر کنم جان در سر سودای وصلش باک نیستزانکه در کوی سلامت عشق نتوان باختن
تا ز عاج و انبوسش گوی و چو کان کرده اندهیچ ناید خوشترم از گوی و چوکان باختن
نرد خوبی در تمامی بر بساط دلبریکس نیارد مثل او در ملک ایران باختن
آشکارا خواهم افکندن سر اندر پای توزانکه آمد دل بجان از عشق پنهان باختن
گر ببازم دین و دنیا بر بساط عشق اوبر تو دشوارست باشد بر من آسان باختن
جان بجانان گر دهد ابن یمین عیبش مکنکار عشاقست جان در عشق جانان باختن