گنج

شمارهٔ ۲۴۴

قافیه: انمن۷ بیت
گر دلی بودی مرا در طالع و فرمان منکی زجانان آمدی چندین ستم بر جان من
از خیال لعل او یکبوسه بربودم بخوابهست ذوق آن هنوزم در بن دندان من
یوسف جانم چو در چاه زنخدانش فتادگفت رضوان رشک دارد بر من و زندان من
هست در زلف پریشانش دلم مجموع از آنکنسبتی دارد بکار بیسر و سامان من
در میان عاشقان جادوی چشم مست اوکفر پیدا کرد و پنهان میبرد ایمان من
داغ هجر آن پری پیکر مرا کشتی بدردگر نبودی از امید وصل او درمان من
خوشترم آید ز عیدی کان کمان ابروم گفتتا کی ای ابن یمین خواهی شدن قربان من