شمارهٔ ۲۴۲
عارضست آن یا گل سیراب بر برگ سمنقامتست این یا قد شمشاد یا سرو چمن
گفتم اندر وصف آنشیرین دهن رانم سخنخود سخن در وی نمیگنجد ز تنگی دهن
در دلم مهر رخ چون ماهش امروزی مدانسالها شد تا همی تابد سهیل اندر یمن
با رخش نوری ندارد چون چراغ نیمروزپرتو اینشمع زرین پیکر مینا لگن
گر چه چشم مست او کشتم بکین اما مراتا ابد خواهد دمیدن بوی مهرش از کفن
عاشقانرا بوی زلفت ای بت یوسف جمالهست چون یعقوب کنعانرا نسیم پیرهن
زلف چون شام ترا اگر مشک میگویم خطاستچون زهر چین خیزدش صد نافه مشک ختن
در دل ابن یمین مهر رخ چون ماه توخوشترست از روشنی در چشم و روح اندر بدن