گنج

شمارهٔ ۲۳۵

قافیه: ون۷ بیت
تا بر کنار حسن نشست ابرویت چو نوندارم چو واو غرقه دلی در میان خون
خون دلم ز دیده برون شد ز آرزوتآری ز دیده هرچه شد، از دل شود برون
با مشکبار سلسلهٔ زلف پُر خمتعقلی ندارد آنکه نگیرد ره جنون
گر شد زبون غمزه آهو وَشَت دلمنه‌شگفت از آنکه عشق کند شیر را زبون
آنرا که مار زلف تو بر دل زده‌ست زخمتریاک آبدار لب تو دم و فسون
در پای تو فکنده سر خویش دیده‌امآندم که شد به حسن توام دیده رهنمون
ز ابن یمین اگر طلبی جان نازنینبس لاابالی است بگوید چرا و چون