گنج

شمارهٔ ۲۳۶

تا شدم آگاه از آن زنجیر زلف قیرگوناز هوای او دلم افتاد در راه جنون
گر توئی ماه دو هفته پس نمیگوئی چراهمچو ماه نو بود حسن تو هر ساعت فزون
گنج حسنت را که مار مشک پیکر بر سرستچون بدست آرم که در مارت نمیگیرد فسون
شاید ار گویم که جانست آن پری پیکر که هستزلف او چون جیم و قامت چون الف ابرو چو نون
از هوای شکر میگون او طوطی عقلشد زبون آری خرد باشد بدست می زبون
خاک هستی مرا دادند بر باد فناآب چشمم از برون و آتش دل از درون
بر دل ابن یمین ترک کمان ابرو زد استتیر غمزه زخم آن پیدا و پنهان جوی خون