شمارهٔ ۲۳۴
تا بود در شکن طره جانان دل منهمچو گوئی بود اندر خم چوکان دل من
ای کمان خم ابروی تو پیوسته بزهشد ز تیر غم تو ترکش و قربان دل من
دل خیال سر زلفین تو دیدست بخوابتا چها بیند ازین خواب پریشان دل من
با تو پیمان دلم هست چنان پا برجاکه رود سر نرود از سر پیمان دل من
تا عزیزی چو تو در مصر دلم خواهد بودنکند میل سوی یوسف کنعان دل من
خار خار گل رویت نه چنانست مراکه بعهد تو کند میل گلستان دل من
سبزه خط ترا یافت بگرد لب توچون خضر برطرف چشمه حیوان دل من
یوسف مصر دلی وین عجب ایجان عزیزکه بچاه زنخت هست بزندان دل من
بمشام دل آزرده رسد بوی بهیگر بدست آورد آن سیب زنخدان دل من
دوستانم همه گویند دل از دست مدهنیک پندست ولی نیست بفرمان دل من
زلف مشکین ترا ابن یمین دید چه گفتگفت کز بند کمندش نبرد جان دل من