گنج

شمارهٔ ۲۳۳

تا دلم شد در خم آن طره مشکین نهانگشت شادی از دل غمگین این مسکین نهان
بر بنا گوش چو صبحش زلف همچون شام منگوئیا کافور دارد زیر مشک چین نهان
کفر زلف اوست دینم هر که خواهی گو بدانکفر باشد گر زبیم خلق دارم دین نهان
دارم اندر چین زلف کژ نهاد او دلیراست چون صاع ملک دربار بن یامین نهان
میکند در خنده پیدا عقد پرویین ز آفتابز آفتاب ار چند گردد رسته پروین نهان
روز من شد تیره شب با آفتاب عارضتگشت زیر سایه زلفین چین بر چین نهان
ماهرویا سیم اگر درسنگ باشد پس چراکرده ئی در سینه سیمین دل سنگین نهان
با تو مهر ما و با ما کین تو پیدا شدستخود کجا ماند بگیتی بیش مهر و کین نهان
گر شود سوز دل ابن یمین پیدا رواستکی بماند آتش اندر سوخته چندین نهان