شمارهٔ ۲۳۲
بر بیاض مه سواد خط عنبر ساش بینبرگل سوری طراز سنبل رعناش بین
خسرو ملک ملاحت آن بت شیرین لبستبر سر منشور حسن ابروی چون طغراش بین
کج نظر گر نیستی بگشای چشم دور بینکسوت لطف الهی راست بر بالاش بین
ایدل از تلخی جور او مکن ابرو ترشچون الف اندر میان جان شیرین جاش بین
ور ندیدی شاخ سنبل سر فشان در پای سروقد چون سرو روان و زلف سر تا پاش بین
خضر را خواهی که بینی بر لب آبحیاتشهپر طوطی بگرد شکر گویاش بین
ایکه پندم میدهی یکره بکویش بر گذرتا مرا معذور داری خنده زیباش بین
گفتمش جانرا ببوسی با تو سودا میکنمخنده زد بر من بطعنه گفت آن سوداش بین
میخورد خون دل ابن یمین میگون لبشور ز من باور نداری سرخی لبهاش بین