شمارهٔ ۲۳۱
ای نرگس مست تو برده دل هشیارانبا عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران
زلف تو کند پیدا احوال پریشانمچشم تو برد دل را با خانه بیماران
گر نیست ترا رحمت بر حالت من شایدخفته چه خبر دارد از حالت بیداران
بر خاک سر کویت بادی که گذر یابدآتش زند از غیرت بر کلبه عطاران
تا باده فروش آمد لعل لب میگونتافتاد بسی نقصان در مکسب خماران
پر مکر و فریبست آن چشم خوش مستانهزنهار بترس ای دل از فتنه مکاران
تا ابن یمین دارد مهر رخ تو در دلدیوانگئی هستش مانند پری داران