گنج

شمارهٔ ۲۲۳

نگارینا بهار آمد بیا تا جام می گیریمطرب را طالع ثابت ز جرم طبع وی گیریم
قبای رندی و مستی کجا بر قد ما زیبداگر خشت سر خم را کم از دیهیم کی گیریم
ز دستت کی دهم ایجان چنان یاد آر هم آخرکه پای از دست نگذاریم وزآن پس راه پی گیریم
بده ساقی می گلگون خصوصا در زمان گلبروی گل که میداند ازین پس جام می گیریم
بزن مطرب ره عشاق کاندر سر همیگرددکه با ابن یمین ساغر ببانگ چنگ و نی گیریم