گنج

شمارهٔ ۲۱۵

قافیه: م۷ بیت
صبح از سر صفا بجهان در دمید دمعیش صبوح گر نکنی وای ازین ندم
ساقی در آب بسته فکن آتش مذابوز صحن دل بباد فنا ده غبار غم
بر دست گیر ساغر و انگار روزگاراز سر گرفت بار دگر دور جام جم
دستم بزلفت ار رسد ای جان نازنینمشکین کمند سازم از آن زلف شست خم
مست خراب گردم و اندازم آن کمنددر گردن و کشم سوی هستیش از عدم
ابن یمین اگر بکمندت خورد بساطباید کشید و داشت چنین کار مغتنم
فرصت مده ز دست اگر آگهی ز کارمیدار چشم گردش احوال دمبدم