شمارهٔ ۲۰۴
تا فتادست نظر بر رخ رخشان توامبر تو آشفته تر از زلف پریشان توام
صفت حسن تو آئینه کند با تو بیاننه دل خسته که من واله و حیران توام
گر مرا جان و جهان در سر سودات شوداز تو تاوان نتوان خواست که من ز آن توام
ورکنی دیده پر از خون سیاهم چو دواتسر بود همچو قلم بر خط فرمان توام
ملک وصلت که بعشاق سیه دل برسیدحیف آمد برقیبان گرانجان توام
ننهم روی ز بیماری عشقت به بهیتا بدندان نرسد سیب زنخدان توام
جزع من همچو صدف پر شود از گوهر ترگر در آید بنظر رشته دندان توام
منت امروز چنان سست وفا می بینمکه یقین شد ز دل سخت چون سندان توام
گر بفردا برسد ابن یمینت گویدعهد بشکستی و من بر سر پیمان توام