شمارهٔ ۲۰۳
باز منزل بسر کوی نگار آوردیمبهر خاک درش از دیده نثار آوردیم
شکر کردیم چو دیدیم گل عارض اوکه زمستان غمش را ببهار آوردیم
برکنارست ز ما آن بت و ما خود دل زاردر میان با غمش از بهر کنار آوردیم
گفتم آورده ام از عشق تو دیوانه دلیگفت با سلسله آن مشک تتار آوردیم
جان زیان گشت ز سود او جوی سود نداشتدر جهان لطف و حیل با تو بکار آوردیم
عاشقانی که بخاک در تو بگذشتندهمه گفتند کز آنجا دل زار آوردیم
مکن ای دوست که چون ابن یمینت گویندکه ز خاک در آن یار غبار آوردیم