شمارهٔ ۲۰۲
ای روی دلربای تو خورشید انورمپیوسته باد سایه سرو تو بر سرم
بادی که صبحدم بمن آید ز کوی توهمچون دم مسیح بدو روح پرورم
تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنمنقلی مرتبست ز بادام و شکرم
تر آتشیست لعل لبت ز آب زندگیمن غرق آب دیده از آن آتش ترم
فریاد از آن نگار که چون چشم پر خماربیمار وزار کرد بخط مزورم
عمریست تا خیال ترا جسته ام بخوابتا یکنفس بیاد تو با او بسر برم
اکنون که دید از پس چندین شب فراقروزیکه گشت دولت وصلت میسرم
ابن یمین حجاب شد اندر میان ماآیا بود که بی ویت اندر بر آورم