شمارهٔ ۲۰
گر چه با ترکانه چشم مست او دارم عتابهست بیحاصل چو خط هندوئی بر سطح آب
در خم چوگان زلف او دل سرگشته راهمچو گوی افتاده بینم دائم اندر تاب تاب
با وجود عقل اگر پیدا بود عشقش رواستکی بگل پنهان توان کردن فروغ آفتاب
گر ندارم روی دیدن روی او را ز احتشاممیتوان دیدن خیالش را دریغا نیست خواب
چشم او را من بگفتم ترکتازی تا بکیزینسخن کردست خود را هندوی زلفش بتاب
گر بعمری در رهی با من درنگی افتدشهمچو عمر اندر زمان گیرد سوی رفتن شتاب
آن مه تابان ندارد آگهی کابن یمینشد ز تاب مهر او همچون کتان از ماهتاب