گنج

شمارهٔ ۱۹

روی شهر آر ای یارم گر نبودی آفتابکی شدی از دیدن او دیده مشتاق آب
چون گشاید از کمین ترک کمان ابرو خدنگبر غرض دارد گذر همچون دعای مستجاب
تاب رخسار چو ماه او همی سوزد مراسوزد آری تار کتانرا فروغ ماهتاب
شاد میگردم چو دلبر میکند با من عتابز آنکه باشد دوستی بر جای تا باشد عتاب
دلگشای و غم زدا آمد هوای یار منچون صبوح اندر بهار و همچو عمر اندر شباب
ای خط شیرین تو چون سبزه بر آب روانزلف مشکینت میانش سایبان بر آفتاب
سر بپایت درفکند ابن یمین از شوق و گفتاین که میبینم به بیداریست یا رب یا بخواب