شمارهٔ ۱۸
تا کرد زیر سایه نهان زلفت آفتابافتاد همچو ذره مرا دل در اضطراب
هر کس که چین زلف ترا گاه وصف گفتمشک خطا نراند سخن بر ره صواب
زلف تو سنبلیست که لالاش عنبرستجز خون سوخته نبود هیچ مشک ناب
از نازکی برون تنت دل بود پدیدز انسان که سنگریزه پدیدست اندر آب
خواهم که همچو جان کشم اندر برت و لیکبی زر ز سیمبر نتوان گشت کامیاب
چون چنگ سر فکنده به پیشم بغم مدامکز جور دور کیسه تهی کرد چون رباب
دل میل جام لعل تو کردست چون کنمزین نا خلف که باز فتادست در شراب
گفتم مگر بخواب ببینم خیال تولیکن مرا خیال محالست بیتو خواب
مهر تو باز در دل ابن یمین نشستیعنی که جای گنج بکنجی بود خراب