شمارهٔ ۱۹۲
ای شمع رخسار ترا پروانه خورشید فلکزینسان ندیدم آدمی حوری ندانم یا ملک
چون قد یار نازنین چون خد آن سیمین سرینسروی نروید بر زمین ماهی نتابد بر فلک
ز آنچهره شام زلف اگر یکسو کند باد سحرنور یقین آید بدر از تیرگی و هم و شک
دل شد بدست غم زبون و زدل بر آمد موج خوندل را غم او هست چون گنجشک را سنگ تفک
گر خاص خواهی ایفلان در کش عنان از دیگرانزیرا که تو جانی و جان با کس نخواهم مشترک
در بوته شوره ستم هستم چو زر ثابت قدمدانی عیار این درم چون عرضه داری بر محک
گر ره سوی گلروی ما باشد پر از خار بلاابن یمین را زیر پا چون پرنیان باشد خسک